باورم نمی شدکه دوباره تونستم ببینمش![]()
نمی دونستم بایدناراحت باشم یاخوشحال...استرس وترس تمام وجودم وگرفته بود ومث خوره داشت وجودمو می خورد...![]()
دلم می خواست کنارش بمونم وباتمام وجود نگاش کنم اما عقربه ها اجازه نمی دادن...انگار یکی دنبالشون کرده...به سرعت برق وبادحرکت می کردن وهیچ توجهی به من ودلم نمی کردن...![]()
![]()
هروقت نگاهش می کردم این سوال تو ذهنم شکل می گرفت:"چرا اینقد دیر برگشتی؟؟؟"![]()
بهم اس ام اس داد...وقتی که اصلا انتظارش رو نداشتم اونم از چنین آدمی....اما نمی خواستم دوباره با احساساتم بازی بشه...با اینکه دلم می خواست حرفاش رو بشنوم وباهاش حرف بزنم اما گفتم باهام حرف نزن...چقد بده که آدما مجبورن حرفایی رو بزنن که دلشون نمی خواد![]()
دیروزهرکاری کردم تو idim نرفت خودموکشتم تاوارد شد...عشقم on بود...نمی دونستم چیکارکنم دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی نمی خواستم فکرکنه دارم التماسش می کنم
...همون موقع کارتم تموم شد
...خاک توسرخط های تلفن وهرچی که باهاش درارتباطه...بزورکارت پیداکردم ووصل شدم اما خیلی زود رفت![]()
....خیلی تلاش کرده بودم که نسبت بهش بی تفاوت باشم اما اشتباه می کردم....پدرعشق بسوزه که.........!![]()
![]()
اشتباهات انسان،درابتدارهگذرند،
سپس ميهمان می شوند
وبعدصاحبخانه...
اگه شکست عشقی خورده باشی ونسبت به همه بی اعتمادشده باشی...بعد یه نفرپیدابشه بگه راجب عشقت خیلی چیزامی دونم که تونمی دونی وبرای اینکه بفهمیشون بایدبیای دیدن من...اگه بگه می تونم توروبه عشقت برسونم ولی تا اون موقع باید بامن دوست باشی...
چیکارمی کردی؟؟؟
فکرکنم بیشتراز۲ماه هست که نه به وبلاگم سرزدم نه توش چیزی نوشتم
معذرت میخوام ولی جایی نبودم که بشه رفت تواینترنت یعنی می شدامانه برای رفتن به وبلاگ
۱مدت درگیرکارسفارت بودم بعدشم درگیرکارای عروسی خواهرم(که هنوزم درگیرم)
درکل خیلی سرم شلوغ بودازهمه ی دوستانم معذرت می خوام![]()
وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر مي كنند، نه رفتار و عملكرد شما.
ببخش نه به خاطرآنکه آنها لياقت بخشش تو را دارند بلکه به اين خاطر که تو لياقت داری آرامش داشته باشی.
روزگار آموخت به هر چه دل مي بندي بايد همسنگش، توان دل کندن را نيز داشته باشي.
